محمد تقي جعفري

586

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

دادن شاه محمود گوهر را در بزم به دست وزير كه اين به چند ارزد ومبالغه كردن وزير در قيمت وفرمودن شاه وزير را كه اين را بشكن و گفتن وزير كه اين گوهر نفيس را چگونه بشكنم گفت روزى شاه محمود غنى آن شه غزنين وسلطان سنى ( ( 4035 ) ) يك صباحى جانب ديوان شتافت جمله اركان را در آن ديوان بيافت ( ( 4037 ) ) گفت چون است و چه ارزد اين گهر ؟ گفت بيش ارزد ز صد خروار زر ( ( 4038 ) ) گفت بشكن ، گفت چونش بشكنم نيك خواه مخزن ومالت منم ( ( 4039 ) ) چون روا دارم كه مثل اين گهر كه نيابد در بها ، گردد هدر ( ( 4040 ) ) گفت شاباش وبدادش خلعتى گوهر از وى بستد آن شاه فنى ( ( 4041 ) ) كرد ايثار وزير آن شه ز جود هر لباس وحله كاو پوشيده ( ( 4042 ) ) بود ساعتيشان كرد مشغول سخن از قضيهء تازه وسرّ كهن ( ( 4043 ) ) بعد از آن دادش به دست حاجبى كه چه ارزد اين به دست طالبى ؟ ( ( 4044 ) ) گفت ارزد اين به نيمهء مملكت حافظش بادا خدا از مهلكت ( ( 4045 ) ) گفت بشكن ، گفت اى خورشيد تيغ بس دريغ است اين شكستن بس دريغ ( ( 4046 ) ) قيمتش بگذار بين تاب ولمع كه شدست اين نور روز او را تبع ( ( 4047 ) ) دست كى جنبد مرا در كسر او كى خزانه شاه را باشم عدو ( ( 4048 ) ) شاه خلعت داد وادارش فزود پس دهان در مدح عقل او گشود ( ( 4049 ) ) بعد يك ساعت به دست مير داد درّ را كاين امتحان كن بازدياد ( ( 4050 ) ) او همين گفت و همه مىران همين هر يكى را خلعتى داد او ثمين ( ( 4051 ) ) جامگىهاشان همىافزود شاه آن خسيسان را ببرد از ره به چاه ( ( 4052 ) ) همچنين گفتند پنجه شصت امير جملگان يك يك به تقليد وزير ( ( 4053 ) ) گر چه تقليد است استون جهان هست رسوا هر مقلد زامتحان شاه چون كرد امتحان جملگان مال وخلعت برد هر يم بىكران